لاوین ماه زادهی نور به قلم لیدا صبوری
پارت هشتاد و چهارم :
آریا با شرمساری نگاهش را بزمین دوخت و زیر چشمی مرا را نگریست!
پلک روی هم گذاشتم تا بیشتر از این خرد شدنم را نبیند و همزمان صدایش در فضای اتاق پیچید!
- اگه میشه بریم تو یه اتاق دیگه مراحل عقد رو انجام بدیم!
سرم را با ناامیدی تکان دادم و به بازی مسخره شان پوزخند زدم و گفتم: عیبی نداره آریا صلحی؛ به هر حال تو نیاز به شاهد برای خطبه ی عقد داشتی!
شیلا نگاهی به ساعتش انداخت و بی حوصله ر
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لیدا صبوری | نویسنده رمان
عزیزمی شما ❤️❤️❤️
۳ ماه پیشمارال
1فقط یه سوال داشتم این رمان براساس واقعیته یا خیر؟
۳ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
تقریبا قسمت هایی از رمان برگرفته از سرگذشت واقعیه ولی کاملش خیر
۳ ماه پیشمارال
1تا اینجا سکوت کردم و چیزی نگفتم و رمان رو خونوم لذت بردم از قلم خوبتون نظرات دوستان رو هم خوندم من به شخصه معتقدم وقتی تو زندگی به شریک زندگیت دروغ گفتی نباید توقع راستگویی و صداقت و مهربانی و محبت داشته باشی
۳ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
سپاس نگاه پر مهرتون عزیز دلمم
۳ ماه پیشمارال
0خلاصه که من صد در صد با آریا مخالف نیستم موافق هم نیستم و این وسط حق بهش میدم پنجاه پنجاه
۳ ماه پیشمارال
0قدم اول رو لاوین اشتباه برداشت و بنای دروغ و خطا رو گذاشت چه توقعی میشه از آریا داشت
۳ ماه پیش.....
1بجای لاوین من دردم گرفت نامرد آریا
۳ ماه پیش....
1وحشتم از اینه دروغ بگن و لاوین سرش بلایی بیاد
۳ ماه پیشملیکا
1برای آریا و شیلا کل بکشیم عروس دوماد شدن 🤬🤬
۳ ماه پیشملیکا
1خدا و شکر که آریا زن نگرفته بود اونم با مراسم عقد کنان جلوی لاوین که انجام شد لاوین احمق خوش باور
۳ ماه پیشمیم
2با این مهریه و شرایط عقد فکر نکنم دیگه آریا رو بخواد،دارو ندارشو برمی داره و می ره هرچند ببره بهتره،دیگه بود و نبودش فرقی نداره 😠
۳ ماه پیشماهی
2من متوجه نشدم بعد ازینکه شیلا رفت خارج اریا میتونه برگرده؟
۳ ماه پیشماهی
2الهی چقدر سخته طفلک اون مادر هایی که بچهاشون رو نمیتونن شیر بدن
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مارال
1رمانتون عالیه بسیار لذت بردم خسته نباشید خدا قوت نویسنده ی عزیز