لاوین ماه زادهی نور به قلم لیدا صبوری
پارت هشتاد و سوم :
ساعتها بکندی دردناکی پی در پی میگذشتند. گویی زمان در حلقه ی گنگی پیچیده بود و ما را همراه خود در این سردرگمی محض میکشاند!
هوا تقریبا تاریک شده بود. بدن دردناک و خسته ام را کمی روی تخت جابجا کردم. نگاهم همچنان به همان پنجره ی کوچک که در بالاترین نقطه ی اتاق قرار داشت دوخته شده بود. از آریا صدایی بیرون نمی آمد. انگار خوابیده بود!
دهانم و گلویم خشک شده بود و سینه هایم همچنان همان درد
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا
0عجب بابا این قسمت ماجرا دیگه مثل برق هزار وات بود
۵ روز پیشهانی
0مرسی بابت رمانتون پارتها رو بلندتر بزارید خواهشا
۵ روز پیشمصی
0فکر نکنم با عقد جعلی بتونه از کشور خارج بشه
۵ روز پیشزهره
0شیلا می خواد چکار کنه؟ زندگی با مردی که زورکی می خواد تصاحب کنه
۵ روز پیشسوگل
0الکی تهدید کرد بابا می ترسید سر لاوین بلایی بیاره ِآریا هست و نیستش رو باخت به حماقتش
۵ روز پیش...
2واقعا حرفی نمی مونه برای گفتن جز اینکه مرسی بابت رمان جذابتون و روند قصه عالی
۱ هفته پیشیه غریبه
2یعنی روند قصه عالیه مرحبا به قلمتون
۱ هفته پیشمیم
2چقدر این شیلا نفرت انگیره،حالا می خواد با خودش ببردش یا فقط مدارک عقد رو می خواد 😠🙏🏻
۱ هفته پیشماهی
2کاش حداقل جلوی لاوین اینکارو نمیکردن جلو چشماش شوهرش با یکی دیگه عقد کنه🥺😥
۱ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

زهره
0خوندن خطبه ی عقد جلوی چشم لاوین