پارت پنجاه و دوم :
نه لباس پوشیدنم را یادم هست، نه اینکه چطور سوار ماشین شدم... خیابانها مثل یک فیلم سیاه و سفیدِ بیصدا از جلوی چشمانم رد میشدند. بیمارستان، بویِ وایتکس و سردیِ همیشگیاش را داشت. پرستار باحال و بامرام شیفتِ صبح که دفعات قبل هم با مهربانی دلداریام میداد، با دیدنم از پشت پیشخوان بلند شد.
- میدونستم چقدر دلنگران پدرتی... برای همین گفتم زودتر بهت خوشخبری بدن!
با چشمان خیس، ق
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
💕💕💕💕💕
۳ هفته پیشریحانه
1اصلا درک نمی کنم چرا همیشه آدم خوبا مثل بابا عطا باید تاوانی بدن که حق شون نیست
۳ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
💔آدمارو آدما پیر میکنن
۳ هفته پیشمیم
1خدا کنه دیار خودشم اینکارو کرده باشه،حتما اینکارو کرده،عالم بی عمل نیست،چون همه همین ایرادو ازش گرفتن 🤔
۳ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
یه تفاوتی هم داره شکست عشقی دیار و فرزاد.اینکه شعله با اون کارش باعث شده عشق دیار سمت نفرت کشیده بشه اما فرزاد نه، هنوز عاشق بوده
۳ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
راستی این فرزاد براتون آشنا نیست؟ 😉
۳ هفته پیشمیم
2خدارو شکر بهوش اومد،حالا مه یاس باید کمکش کنه،فقط خدا کنه برای هزینه هاش به مشکل نخوره باز 🤲🙏🏻🌹
۳ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون که با کامنت گذاشتن، لبخند روی لبم میاری و خستگی از تنم میبری باوجود اینکه خیلیوقتها جواب کامنتارو نمیدم💚❤❤💚😊اما بدون با عشق میخونم و لذت میبرم
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

ریحانه
1❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️