پارت هفتاد و چهارم :
صدای بمو مردونهش آروم به گوشم رسید.
- نگام کن!
سر بلند کردم تا بیش از این رسوا نشم. چهرهش طلبکار بود و دلخور...مثل لحنش.
- ندیدی زنگ زدم؟! ندیدی پیاممو؟! الانم که مطمئنم دیدی گوشیتو برگردوندی گذاشتی رو میز؟!
کمی به جلو خم شد و دو آرنجش رو روی میز گذاشت.
- نگفتم جواب ندی خراب میشم رو سرت گندم؟!
پوست لبم رو میجویدم و نگاهش میکردم، میترسیدم...
میترسیدم دل ببندم
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
رویا
1واقعا مرسی از رمان های جذابت صبا جان ♥️
۳ روز پیشرویا
1از ته قلبم دوست دارم بهم برسن 🥰و امیدوارم بابت دروغاش و تهدیدهاش ببخشش 😍
۳ روز پیشفاطمه
1زیباترین رمان
۴ روز پیشآدولفا
3واقعا ناراحت شدم.. یعنی چی که قدرت تصورم قویهه؟ قدرت تصور دخترها هم قویه خبب. پدرام از چشمم افتاد خدایی. مردستیز هم خودتونید😁
۴ روز پیشدلارام
1پدرام بیچاره الهی بگردم اگه گندم بفهمه که بهش دروغ گفته ک خیلی بد میشه براش حین داشتنش ترس از دست دادنشم داره ترس فهمیدن دروغاشم داره خداکنه اونموقع گندم درک کنه پدرامو
۴ روز پیشدلارام
1وای چقدر خوب بود چقدر قشنگ بود مرسی واقعا خسته نباشی اینا چرا اینقدر بهم میان خداکنه جدا نشن ازهم خداکنه واقعا پدرام عاشقش باشه چیزی باعث جداییشون نشه
۴ روز پیششی شی
1وای صبا جون دلمون پروانه ای شد اینقدر قشنگ مینویسی اخهه
۴ روز پیشتیتی
0پس مهیار چیی وای نه این هم خلافکاره هم دروغ گفته هم میخواست باباشو زیر کنه هم با نقشه نزدیکش شدد💔
۴ روز پیشDarya
1خسته نباشی عزیزم مثل همیشه عالی بود
۴ روز پیشنورا
1خداا چقدر نازنن عرر😭😭
۴ روز پیشزری
1عزیز دل پدارراامم🥹🥹🫀
۴ روز پیشNana
1وای چه رمانتیک
۴ روز پیشZ.k
1اخی چقدر خوب که شدی عزیز دل پدرام گندمی😇😇
۴ روز پیشSara
1آخی خیلیی قشنگن🥺🥲💕 ولی از این پارت ها مشخصه که روزای سختی در پیش دارن..
۴ روز پیش
لطفا صبر کنید...

ماه کوچولو:)
1ای جاانمم💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻دیشدیری نانای ماشالله💃🏻💃🏻💃🏻عزیز دل پدرام😭🛐عرر