پارت هفتاد و سوم :
انگاری اون هم منتظر پیامم بود. حتی فکر این هم باعث شد درخشش ستارههای ریز و کوچیک رو تهِ دلم ببینم. اگر مشکل و درگیریهای دیگه نبود؛ میتونستم با قاطعیت بگم شاد و خوشبختترین آدم دنیا منم.
"درگیر اسبابکشی بودم، خونهرو عوض کردیم."
توجیه نبود اما، دلم نمیخواست فکر کنه بیمعرفتم.
"یعنی توی این 17 روز، دو دقیقهم وقت نبود به من زنگ بزنی صداتو بشنوم؟"
با تعجب به پیامش نگاه
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

نورا
2وایی خدانکنه که از هم جداشن