کابوس واقعی به قلم زهرا زارعی
پارت دوم :
«من هیچ وقت خوب نمیشم.»
«بهتر میشی.»
«اون قدری درد توی تن و جونم هست که نمی دونم خوب بودن چه حسی داره.»
با دستهای لرزان در ماشین را باز کردم و هل دادم و پیاده شدم. از روی فرش قرمز رنگ هتل رد شدم. بوی عطرهای مختلف در فضا پیچیده بود و نورپردازی طلایی و نقرهای چشمم را میزد. رئیس هتل با دیدنم بلند شد و سمتم آمد. نمیدانم چطور پشت آن ماسک مشکیرنگ مرا شناخت. کت و شلوار خوشدوخت سورمهایرنگی تنش بود:
«سلام، خوش آمدید.»
صدام انگار از ته چاه در میآمد.
«سلام، متشکرم.»
«بفرمایید بالا صحبت کنیم.»
از جاهای خلوت و قرار گرفتن کنار یک مرد متنفر بودم، همانطور که جاهای شلوغ را هم دوست نداشتم. همانطور که از زنجیر طلایی دور گردن مرد بدم میآمد. از هرچیزی که یادآور آن شب بود، فراری بودم.رفتیم طبقه بالا صحبت کنیم. با ترس قدم برمیداشتم. لعنت به منی که بعد از نه سال هنوز نتوانسته بودم این ترس را از بین ببرم.
پشت میز نشستم. اینجا انگار قسمت ویآیپی بود، چون خیلی فرق داشت. خیلی شیکتر بود.
«چی میل دارید خانم؟»
«چای سبز.»
تعجب کرد، اما سریع خودش را جمع و جور کرد و سفارش داد و مشغول صحبت شدیم.
لطفا صبر کنید...
