پارت پنجاه و یک :
وقتی برای خواب آماده شدم، بااحتیاط ماجون را بیدار کردم تا توی اتاق و روی تخت، راحت بخوابد. تشک خودم را هم پایین تخت، کف اتاق پهن کردم. ماجون خمیازهکشان و آهستهآهسته قدم برداشت و لبهی تخت نشست. لبخند کمرنگی زد و گفت: ولی کاش بیدارم نمیکردی... دیگه مگه به همین راحتی خوابم میبره؟
دستی لابهلای موهای بلند و مواجم کشیدم.
- خب اشکالی نداره. ادامهی قصهتون رو بگین تا هردوتامون
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
❤💚💕💝🫶🏻
۳ هفته پیشمیم
3چه کابوس وحشتناکی،خدا کنه تعبیرش حال آشفته این روزاش باشه،باباعطا زنده بمونه،اگه مخالف هم باشه بالاخره راضی می شه،چون قلب مهربونی داره 🥺🙏🏻
۴ هفته پیشمیم
2خدا کنه این نشونه خوبی باشه و دیگه حالش خوب بشه،از حال مه یاس هیچ حس خوبی نگرفتم 😔
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

ریحانه
1❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️