پارت صد و پنجاه و نهم :

جرعه ی اخر اب جو،افسون را بیحال کرد.پاهایش داغ شده بود.انگار خون بیشتری توی پاها جریان پیدا کرده بود.رگهای پایش انگار کشیده می شد.وقتی دانیال پول را روی میز گذاشت،افسون از جا بلند شد و گیج خورد.دانیال بازویش را گرفت:چی شد؟بهت نساخت؟
افسون سر بالا داد:نه! فکر کنم فشارمو انداخته.بیا راه بریم…
هر دو از رستوران بیرون امدند و توی هوای سرد روی پل راه رفتند.صدای قایقهای موتوری توی سرش دن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    دانیال که حاضر نیست بخاطر افسون برگرده ایران،ینی این عشقش هم بقول خودش بخاطر هورمون هاست؟

    ۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    بعید نیس

    ۴ هفته پیش
  • نگین

    1

    نویسنده جون مهشاد جون شما تو فرانسه زندگی کردی؟ خیلی قشنگ ازش می نویسی آدم حز می کنه مرسی دلم می خواد برم پاریس چقدر رمانتیکه این لحظه ها مرسی ازت❤️❤️❤️🤩

    ۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    نه عزیزم اونجا زندگی نکردم فقط سفر کردم مرسی ازت❤️❤️❤️

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️