پارت هشتاد و یک :

سکوتِ پس از اعترافِ حافظ مثل غباری سمی در فضای سوله معلق ماند. مهوان احساس می‌کرد اکسیژنِ اتاق به پایان رسیده است. انگار آن میز فلزیِ میانشان، حالا به یک گسل عمیق تبدیل شده بود که هر لحظه دهان باز می‌کرد تا هر دوی آن‌ها را ببلعد.
مهوان لبهٔ میز را چنگ زد؛ آن‌قدر محکم که بند انگشت‌هایش به سفیدیِ گچ زد. لرزشی که از زانوهایش شروع شده بود، حالا به تمام تنش سرایت کرده بود. نگاهش روی نقشه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    زندگی بعداز به آتش کشیدن و جهنم کردن دنیا وجود دارد..ممنون حنانه ی عزیزم

    ۲ روز پیش
  • فخری

    1

    حنانه جون سپاس فراوان به قلم زیبات عالی بود خدا قوت گلم 💚 🍀 💚 🍀 💚 🍀

    ۳ روز پیش
کپی شد!