پارت صد و سی و چهارم :

* * * * *
وقتی همایون پشتم را با آتش گداخته منقلش سوزاند، تا روزهای متمادی جای زخم‌هایش می‌سوخت و خارش داشت.
زخم‌هایم هنوز کامل خشک نشده بودند و برای همین خارش‌شان به حدی وحشتناک بود که بعضی شب‌ها خوابم نمی‌برد و دور از چشم بقیه مجبور می‌شدم با انحناهای دیواره کانکس خارش پشتم را بر طرف کنم. البته که ایده خوبی نبود، چون جای برخی‌شان به خونریزی می‌افتاد و زخم عمیق ‌و دردناک‌تری

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مرداب

    0

    همایون الهی زنده زنده تو اتیش بسوزی. هروقت تارا از بچگیش میگه جگرم کباب میشه😭

    ۲ روز پیش
  • مرداب

    0

    کیوانی که به دوستش وصیت میکنه اگه مردم مواظب تارا باش😭💔 خدا نکنه الهی فرخ و کوروش جلوی پات تیکه تیکه بشهه

    ۲ روز پیش
  • مرداب

    0

    تئوی بی دستکشش با اون پیرهن سیاهت نصفه جونم کردی مرتیکه😂 اگه این پارت رو همزمان با پارت گذاری میخونم تا حالا سکته کرده بودم.

    ۲ روز پیش
  • زن کیوان

    0

    و منی اولاش داشتم با حرفای تئو جون میدادم د آخه پدسگگ وایی بدنم گر گرفته 😂

    ۶ روز پیش
  • Nina

    0

    بابا این تئوی پدر صلواتی چرا قطره چکونی اطلاعات میده قلبم اومد تو دهنم!

    ۴ هفته پیش
  • Aida

    0

    تو نزار بمیرهه تو نجاتش بدهه تو میتونی روحشو زنده کنی😭

    ۱ ماه پیش
  • Why

    1

    «اگر می مرد.. به گمانم من هم می مردم. » نه فقط تو بلکه من و کل بچه های تیمارستان می مردیم

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    «ما دو جان به هم تنیده بودیم. »

    ۲ ماه پیش
  • Why

    1

    «گفته بود که برای من زنده خواهد ماند، اما باز هم وقتش که رسید، برای زنده ماندن من، مرگ را انتخاب کرد. برای من.. باز هم برای من. » :))

    ۲ ماه پیش
  • Why

    1

    «اگر زنده ماندن نفرینش بود، شاید باید از خالق آن نفرین سپاسگذار می بودم. »

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    بازم زخمی شدن، بازم آسیب دیدن.. :))

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    اینکه کیوان اینهمه روانیه تاراعه رو نمی تونم هضم کنم اصلا بهش فکر می کنم روانی میشم گریم می گیره خدایا شفام بده

    ۲ ماه پیش
  • Why

    1

    «خودش هم می دونست اگه بپره می میره، ولی بازم میخواست انجامش بده تا نجاتت بده» تا نجاتت بده تا نجاتت بدنهبتینبنینژ😭😭

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    «اگه روی زمین می افتادید بازم می مرد. » وای اگه واقعا می مرد چی:) وایی اگه اون ماشین نبود.. یپزننیمژمصمژ

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    «دستات هیچ کمکی نمی کرد، ولی همین که خواستی مواظبش باشی.. » «ممنون که می خواستی نجاتش بدی. » :))

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️