آلوده به ابلیس به قلم آوا موسوی
پارت صد و سی و پنجم :
نمیدانم چقدر از ظرف زمان و مکان کنده شده بودم، اما اثر خوابآور دارو و مسکن همانند پتوی گرم و سنگینی روی پلکهایم افتاده بود و غوطهور در خواب و بیداری، صدای پچپچهای ضعیفی را میشنیدم.
به زور میان مژههای بههمچسبیدهام را فاصله دادم و چند بار پلک زدم، اما دوباره چشمان دردناکم بسته شدند. مغزم در تلاش بود که خواب را به تنم تحمیل کند تا شاید کمتر احساس درد داشته باشم، اما با
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
مرداب
0درنهایت یاغی ترین انسان های روی زمین هم به یک چیز اهلی میشدند.. حتی به یک نفس ✨
۳ روز پیشمرداب
0حتی نمردن هم در این دنیا تاوان داشت..
۳ روز پیشمرداب
0میتونه آب بخوره؟ یعنی من به تک تک واکنش هات دقت میکنم. یعنی بهت اهمیت میدم. یعنی مراقب تو هستم.🥺❤️
۳ روز پیشزن کیوان
0وایی من اکلیلی سگی شدمم کیوان جونم چقد تو خوبی عزیز دلم سر شخصیت تو چند بار گریه شدمم😭😭😩
۷ روز پیشmacani
0ببین من چقد دیوونم ک اومدم از اینجا بخونم برم جلو 😶ینی انقد این پارتو دوس دارما🙂🙂⭐⭐
۳ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
به به😔🤌🏻 مخاطب نمونه
۲ هفته پیشNina
0کاراکتر هایی که آوا خلق میکنه انتظارات مارو میبره بالا که هیچ، بلکه الان دارم به این فکر میکنم که عمرا کسی به گرد پای انتظارات خودش برسه وقتی همچین جنتلمن های جذابی رو مینویسه!😭
۴ هفته پیشZeyn
0امیدوارم هر موقع عشقو تجربه کرد بیاد از اون شخص تعریف کنه🫠😂
۳ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
والا فعععک نکن- 😔😂
۳ هفته پیشAida
0این حجم از توجه و وسواس، غیرطبیعیه؟
۱ ماه پیشAida
0حتی مسیر نگاه های تارا هم براش مهمهه وسط اون همه درد و زخم و..
۱ ماه پیشWhy
0Obsession ورژن ایرانی
۲ ماه پیشWhy
0«دارم صدای نفس کشیدنتو گوش میدم. »:))😀😄
۲ ماه پیشWhy
1«کیوان نمی خوابید، چون می ترسید من در خواب از بی نفسی بمیرم. » :))
۲ ماه پیشWhy
0هوولیی شتت کیوان دیگه جنون هم رد کرده واایی خداهه
۲ ماه پیشWhy
0«در پس سکوت کیوان، یک طوفان کشنده نفس می کشید. » خدا رحم کنه، کار کدوم.. بود اخه.
۲ ماه پیشWhy
0«حتی نمردن هم در این جهان تاوان داشت! »
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مرداب
0خدایا اونقدری که کیوان عاشق تاراست رو نمیتونم درک کنم🥺❤️ تا صبح مواظب نفس کشیدنشه😭