پارت پنجاه :
ابروهای در هم و نگاه خیرهاش به فرش، نشان میداد که چقدر فکرش مشغول است و شاید کمی هم دلهره دارد اما من نمیتوانستم آنقدر شجاع باشم تا مقابلش بنشینم، چشم در چشمش بدوزم و او از زنی حرف بزند که روزی عاشقش بوده. من درمورد دیار حسود بودم... آنقدر حسود که به پیراهن تنش هم حسادت میکردم، به هوایی که اطرافش پراکنده است و همهی چشمانی که وقت نبودن من، او را میبینند. من برای عشقم حسود بودم...
لطفا صبر کنید...

میم
1چه آرزویی،مثل خودش ساده،امیدوارم حال بابا عطا خوب بشه و خیلی زود به آرزوش برسه 🥺🤲