پارت پنجاه :
ابروهای در هم و نگاه خیرهاش به فرش، نشان میداد که چقدر فکرش مشغول است و شاید کمی هم دلهره دارد اما من نمیتوانستم آنقدر شجاع باشم تا مقابلش بنشینم، چشم در چشمش بدوزم و او از زنی حرف بزند که روزی عاشقش بوده. من درمورد دیار حسود بودم... آنقدر حسود که به پیراهن تنش هم حسادت میکردم، به هوایی که اطرافش پراکنده است و همهی چشمانی که وقت نبودن من، او را میبینند. من برای عشقم حسود بودم...
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
💕💚❤💫🫶🏻💝💟♥
۳ هفته پیشریحانه
1اوه اوه داره خطرناک میشه جای یاسبن خآلی بیاد گرد و خاک کنه
۳ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
😁👌🏻🔥🔥
۳ هفته پیشمیم
1چه آرزویی،مثل خودش ساده،امیدوارم حال بابا عطا خوب بشه و خیلی زود به آرزوش برسه 🥺🤲
۴ هفته پیشمیم
2وای،وای،دیار داره خطری می شه بذار بره،اینجوری بهتره😍
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

ریحانه
1❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️