پارت صد و چهارده :

بعدازظهر؛ نازنین بعد از اینکه دور از چشم نوشاد با فرانک تماس گرفت و خبر داد عصر به دیدنش خواهد رفت، همانطور که با کیسان طی کرده بود به نوشاد گفت خود آگهی کار را دیده و سپرد سراغش برود. وقتی نوشاد را راهی تعمیرگاه کرد، سرخوش و امیدوار به اینکه قرار بود همه‌چیز برای برادرش به خوشی پیش برود و به خوشی هم تمام شود، حاضر و آماده شد و همراه کیسان به محله‌ی قدیمی رفت. بین راه چند شاخه گل مریم که م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آرزو

    0

    عشق فقط اول پارت که نازنین غیرتی میشه کیسان نمیدونه بادم شیرداره بازی میکنه باویهوشوخی شوخی نازنین جدی غیرتی میشه دیگه مستوره هم بیادنمیتونه کیسانوباکاردک جمش کنه ها مردیکم خودتوجم کن تانفلت نکرده😅😅

    ۳ ساعت پیش
  • آرزو

    0

    وایی بازیه نفس گرفتیم این رومخی باخاندان عجوج ومجوجش پیداش شدچراهرچی مادرفولادزره اس تواین رمانه اون ازصفورااین ازفریماه بیچاره نوشادونازنین خبرندارن فرانک پریده چه ضدحالی امامن راضیم🤣🤣

    ۳ ساعت پیش
  • masi

    0

    وای خیلی دلم میخواد بگم خدا کنه فرانک ازدواج نکرده باشه ولی بعد با خودم میگم شاید سرنوشتش مثل نازنین بشه و یکی بهتر گیرش بیاد چون اینطور که معلومه فرانک اصلا از نوشاد خوشش نمیاد

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اینم هست، باید دید سرنوشت چه خوابی واسش دیده..

    دیروز
  • Mobina

    1

    من حین خوندن رمان واقعا فقط نگران سایدا هستم و یه قدرتی داشتم برم تو رمان قا*تل صامت میشدم حتما👿بعدا هم فرانک دلش نوشاد بخواد یا نخواد مادرش حتما نمیذاره😑

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اینم حرفیه، فریماه مانع سفت و سختیه

    دیروز
  • معصومه

    1

    اینکه تا فردا باید برای پارت جدید صبر کنم غممو گین میکنه، کاش به جای دو روز در هفته هر دو ساعت یه بار پارت داشتیم اصلنم آدم بی درکی نیستم فقط معتادمم😭😂✨ معتادِ قلمتم مهدیه، اصلا یه مخدر جادویی داره لامصب که آدم بخوادم نمیتونه ازش دل بِکَنه؛ وقتی رمان انقدر شاهکاار باشه همین میشه دیگه😎💅🤍

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگ منی تو^^

    دیروز
  • معصومه

    0

    وای ولی واقعا چیست این گلگونه که ما عالم گلگونه ایا همه دیوونشیمم؟😭✨ نمونش خودِ من؛ خداشاهده اگه کامل رمان دستم بودا یه شبه تمومش میکردم بدون اینکه حتی یه ثانیه زمین بذارمش، یعنی لنتی ترین و بهترینه، اصلا حینِ خوندنش آدم دیگه نمیتونه بلند شه شروع کنه پارتو تا تهشو یه نفسس باید بخونهه😭✨🤍

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    من این قشنگیاتو چطور هضم کنم؟ ماچ بهت🤍

    دیروز
  • معصومه

    0

    دلم میخواد گریه کنمم چونکه پارت تموم شدد😭 این حق من نبود خانم فیروزی؛ قشنگ رفته بودم تو بهرِ پارت هی دلم نمیخواست تموم شه همین که دیدم رسیدم به نقطه سر خط انگار بادم خوابید😭

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قلبم^^

    دیروز
  • معصومه

    0

    بهترین قسمت پارت؟ اونجا که کیسان اومد عینک و برداره در نبود نازنین ولی حتی در نبودشمم انقدر مطیع و حرف گوش کنِ زنشه که عین یه بچه ی خوب و یه پسرِ آقا دست و انداخت پایین و ژست خواب گرفت😂 برای کیسانِ پیش نازنین همگی باهم میخونیم آخه تو چگده گشنگیی🥺😂🎀

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    کجایی نازنین تاثیرات ابهتت رو ببینی..

    دیروز
  • معصومه

    0

    وای فقط اونجا که نازنین مرد با اسب بالدار و گفت و کیسان قیافش رفت تو هم، یا جایی که نازنین فکر میکرد اصلا بهتر بود همون بحث صامت و براش پیش میکشید واای😂😂 یعنی هرچی از طنز اولش بگم کم گفتم، اونجایی ترکیدم که کیسان میگفت اگه نوشاد یه بار دیگه این آهنگ و بذاره نوارضبط و میکوبه تو دیوار😂

    ۲ روز پیش
  • معصومه

    0

    آلرژیِ جدیدِ کیسان: مرد و اسب بالدارش😂😂🎀

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    کم کم شب‌ها هم کابوس یه مرد با اسب بالدار میبینه😂

    دیروز
  • معصومه

    0

    بچم کجاش قیافه نداره؟ لابد اون صامت مارموز داره😒😂 که خب البته اون واقعا قیافه داره نمیتونم بگم نداره ولی مسئله اینه که دقیقاا تنها چیزی که داره همون قیافه ست با یه مقدار زیادی رو که به هرچی پیازه گفته زکیی😒😂💅 ولی بجاش پسرم هم قیافه رو داره، هم قد و بالارو، هم اخلاق و، هم یه شّوهرهه💅

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    به نکات ظریفی اشاره کردی

    دیروز
  • معصومه

    0

    کیسان پسرم قصد جونتو کردی که هی رگ غیرت زنتو قلقلک میدی؟ نازنین مگه با تو شوخی داره مررد؟ سر و تهتو به هم پیوند میزنه اگه کج بری که نمیری😂🎀 وای ولی حالا نازنین بچه رو میکوبه ها.. خودشم میدونه قیافه رو داره که مخ و بزنه برای همینم انقد رو اون عینک لنتی تعصب داره که بزنهه😂😂

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    چشماش رو قایم میکنه، ما هم مثلا نفهمیدیم😂

    دیروز
  • معصومه

    0

    وای فقط غیرتی شدن نازنینن🥺😂🎀 اون نازسان اولش انقد قند بودن که میتونستم یه لقمه شون کنمم چجوری میتونن انقدر خوشگل باشن؟🥺😭✨ غشم براشون به طورِ جدی، یعنی هر پارتی که ازشون میخونم اصلا تازگی داره برام، باز از اول برای بار هزارم دلم میره براشون کهه.. قربونشون برم و برنگردمم😭😂✨

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    چه بچه گوگولیایی شده بودن^^

    دیروز
  • معصومه

    0

    کیسان بچم نگاهاش به آهنگری خیلی حرف توش بود😂😂 یعنی اگه درِ آهنگری و باز و صامت و میدیدا، احتمالا فقط میتونست بخونه سکوت منن پر از حرفهه😂 شخصا میتونستم بفهمم چه فحشایی که به صامت نمیدهه، البته حقم داری پسرم.. هرچی گفتی حلالت ضربدر هزار از طرف من نثارِ روحِ پُر فتوح صامت🤝

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    😂😂

    دیروز
  • معصومه

    0

    شعور فریماه و من با بزمجه یکی میدونم که به یه جاش زور میومد حتی بیاد یه سلام بده به نازنین یا اگه به خودش بود پاشو قلم میکرد که چه غلطا؛ خیلی پسرِ دسته گلی تربیت کرده دو قورت و نیمشم باقیه؟ زن من یه سوال از تو دارم؛ فریماه تو چرا انقد گاوی؟ تو چرا نمیمیری؟ چرا تموم نمیشی؟ تو چرا فوت نمیشیی؟

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    تازه بنظر خودش صامت واقعا دسته‌گلیه که نازنین پرپر کرده😂

    دیروز
  • معصومه

    0

    وای استرس نازنین و سر باز شدن در خیلی درک میکردم لامصب اینکه همش نگران بود با صامت روبرو شه.. از یه طرفم اینجوری بودم که کااش صامت بود و در و وا میکرد بلکه کیسان میدیدش یه بار برای همیشه جلو در همون خونه شون چالش میکرد هم خودش خلاص میسپ، هم نازنین هم سایدا هم اصلا یه نسل و نجات میداد از فرخ2

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    حالا واسه دیدن صامت فرصت هست.. عجله نداریم که🫣

    دیروز
کپی شد!