نهان به قلم معصومه علیایی
پارت چهل و هشتم :
وارد محوطه که شدند، با چرخی کوتاه سمت عاطفه چرخید و لبخند کم جانی روی لبهای رنگ باخته و ترک برداشتهاش نشاند.
-بابت امروز ممنون عاطفه، دیگه مزاحمت نمیشم، برو به دخترت و شوهرت برس.
قدمی رو به جلو برداشت که عاطفه بازویش را گرفت. تنِ بیرمق او را سمت خودش چرخاند و اخمآلود و معترض گفت:
-چی میگی واسه خودت بیتا؟نکنه انتظار داری با این وضعیت ولت کنم؟
پیش از اینکه بیتا مهلتی برای
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

محرابی
0ممنون خداقوت عالی بود. الهی بیچاره بیتا ازدوری داره زجر میکشه ومیثم طفلی زیر شکنجه ها. باز خداروشکر زنده ست