نهان به قلم معصومه علیایی
پارت چهل و هفتم :
به ثانیه نکشید که به جای صدا بوق، صدای زنی که خبر از خاموشی خط میداد درون گوشش پیچید و کورسوی امیدش را به تاریکی رساند.دستی که موبایل را کنار گوشش نگه داشته بود لرزید و چشمهی اشکش دوباره جوشید.آخرین تیر هم به پیکرهی امیدش برخورد کرد و جانش را از دم تیغ گذراند. همه چیز، همانجا، برایش تمام شد.قطرهای که روی صورتش افتاد، عاطفه قدری سر خم کرد و خیره به لغزش اشک او، گفت:
-چی شد بیتا؟
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره طفلی نیره نمیدونه کدوم سمتو بگیره، قربونت عزیزم مرسی ازت
۳ ماه پیشفاطیما
0این لجبازی امیر زیاد از حده توی این وضعیت که میثم نیست اون باید کنار دخترش باشه 🥲، خسته نباشی عزیزم 🥰
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
امیره دیگه، نمیخواد کوتاه بیاد،فدایت عزیزم مرسی
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

محرابی
0منونم زیبا ودلنشین بود خدا قوت. ای بابا بیچاره مامانه مونده بین پدرو دختر. بگردم بیتا رو واقعا سخته بیخبری و دوری ازیار