پارت شصت و سوم :


قلبم به کوبش افتاد.دلم می خواست موهای لختش را نوازش کنم.اما دستهایم دو طرفم آویزان افتاده بود.نبض تنم سرگردان شده و تند تند خودش را به پوستم می کوبید.هنوز بین خواستن و نخواستنش سرگردان بودم.چند ثانیه ای درهمان حالت ماند.انگار موهایم را بو می کشید و لبهایش را روی آنها سُر می داد.بعد از لحظاتی کوتاه عقب کشید و مقابلم ایستاد.نگاه خیره اش را در چشمانم انداخت و زُل زُل نگاهم کرد.گویی داشت Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Mohad 76

    2

    چه پارت بلند بالایی بود عالی مثل همیشه

    ۳ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم. گوارای جان

    ۳ ماه پیش
  • م

    2

    واقعا حیف از شایان،کاش قاتل واقعی پیدا می شد تا زندگی اینا از این حالت خون بس در می اومد 😔🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    همینطوره. خیلی آدمها واقعا حیف می‌شن.

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️