کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و شصت و چهارم :
به خودم آمدم و با فشردن پلک سعی کردن به اشکم مجال فرو ریختن ندهم. مثلا میخواستم آن لحظات را به کام هردوامان تلخ نکنم اما بدترش کرده بودم!
-چیزی نیست فکر کنم هنوز توی شوکم! این خان کریم خوب بلده بقیه رو با نظر خودش همراه کنه، بیخود نبود هادی میگفت...
-رها!
با هر دو دست بازوهایم را گرفت و جملات پشت همی که محض پرت کردن حواسش ردیف میکردم را ناکام گذاشت.
-محض رضای خدا انقدر از احس
لطفا صبر کنید...
