پارت صد و شصت و چهارم :

به خودم آمدم و با فشردن پلک سعی کردن به اشکم مجال فرو ریختن ندهم. مثلا می‌خواستم آن لحظات را به کام هردوامان تلخ نکنم اما بدترش کرده بودم!
-چیزی نیست فکر کنم هنوز توی شوکم! این خان کریم خوب بلده بقیه رو با نظر خودش همراه کنه، بیخود نبود هادی می‌گفت...
-رها!
با هر دو دست بازوهایم را گرفت و جملات پشت همی که محض پرت کردن حواسش ردیف می‌کردم را ناکام گذاشت.
-محض رضای خدا انقدر از احس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!