کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و شصت و پنجم :
خلسهی آغوشش داشت تلاشم برای جدا شدن از او را کمرنگ میکرد و من طی یک دست و پا زدن بیحاصل برای عوض کردن جو، در جوابش سر کج کردم و لب زدم:
-از خود راضی شدی!
تکخندهی آرامی کرد و ابرو بالا داد.
-شاید ولی وفادارم، نمیارزه؟
لبخند آرامی زدم و او شمرده شمرده و اینبار با لحنی که شوخطبعی جایش را به جدیت داده بود، ادامه داد:
-رها من نمیدونم آینده قراره برامون چطور پیش بیاد
لطفا صبر کنید...
