کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و شصت و دوم :
صدای موبایلم نگاهم را به اطراف کشید. صدایش از مطبخ بود. همزمان با جدا شدن از آغوش خان سادات و تشکری که در جواب محبتش کردم، شال ترکمن را از سرم برداشتم و با ببخشیدی رو به جمع، برای جواب دادن به همان سمت رفتم. حس کردم که نگاه کوهیار همراهیام کرد اما برای جواب دادن گوشیام بیشتر از آن عجله داشتم که جوابی به نگاهش بدهم، این روزها هر بار که صدای گوشیام بلند میشد، مضطرب میشدم.
طبق معمول
لطفا صبر کنید...
