پارت صد و شصت و دوم :

صدای موبایلم نگاهم را به اطراف کشید. صدایش از مطبخ بود. همزمان با جدا شدن از آغوش خان سادات و تشکری که در جواب محبتش کردم، شال ترکمن را از سرم برداشتم و با ببخشیدی رو به جمع، برای جواب دادن به همان سمت رفتم. حس کردم که نگاه کوهیار همراهی‌ام کرد اما برای جواب دادن گوشی‌ام بیشتر از آن عجله داشتم که جوابی به نگاهش بدهم، این روزها هر بار که صدای گوشی‌ام بلند میشد، مضطرب می‌شدم.
طبق معمول

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!