پارت سی و هفتم :


مشخص بود که سعی بر انکار دارد. با رفتاری کاملا هوشمندانه به قلبش اشاره کردم:
_ اونجاست. دقیقا خیلی وقته که وسط سینه ات جا خوش کرده‌ خان داداش.

وقتی نگاه و لبخند مطمئن مرا دید، نا امید و خسته سرش را به پشتی کاناپه تکیه داد و دستش را روی پیشانی اش کشید.
_ آیدا
ادامه دادم:
_ آیدا چی؟ مگه دروغ می گم؟ چند ساله که از نگاهت به یار، به حال درونیت پی بردم. اگه تا الان حرفی نزدم،

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!