پارت سی و هفتم :
مشخص بود که سعی بر انکار دارد. با رفتاری کاملا هوشمندانه به قلبش اشاره کردم:
_ اونجاست. دقیقا خیلی وقته که وسط سینه ات جا خوش کرده خان داداش.
وقتی نگاه و لبخند مطمئن مرا دید، نا امید و خسته سرش را به پشتی کاناپه تکیه داد و دستش را روی پیشانی اش کشید.
_ آیدا
ادامه دادم:
_ آیدا چی؟ مگه دروغ می گم؟ چند ساله که از نگاهت به یار، به حال درونیت پی بردم. اگه تا الان حرفی نزدم،
لطفا صبر کنید...
