لاوین ماه زادهی نور به قلم لیدا صبوری
پارت هشتاد و یک :
جیغ می کشیدم و بسختی دست و پا می زدم. رحمان هم بی تفاوت دستهاشو روی کش شلوارم محکم کرد که بکشه پایین و من با تموم توانی که در جونم بود؛ جیغ کشان خدا رو صدا میزدم و تقلا میکردم!
تموم بدنم با ناخن های کثیف و چرکش زخم شده بود. هر چقدر سعی می کرد با بوسه و نوازش آرومم کنه فایده نداشت پس عصبی و خشمگین از در خشونت در اومد و کمربندش رو از تو شلوار کشید بیرون و شروع کرد به زدن!
هربار که کمربند چØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
....
1لاوین از سربازهای جنگ جهانی بیشتر صدمه دیده
۳ ماه پیش....
1واقعا وحشتناکه با کمربند افتاده به جونش تا بهش *** کند
۳ ماه پیشمصی
1و در آخر امیدوارم ژیوار بلاخره لاوین رو از قعر بدبختی ها نجات بده چون مطمئنم آریا مورد اطمینان نیست
۳ ماه پیشمصی
0درکل می خوام بگم پلک رو هم نذاشتم تا اینجا خوندم اونقدر هر پارت از پارت قبلی هیجان انگیز تر
۳ ماه پیشمصی
0چطور پدر لاوین به اکرم اطمینان کرد یه مواد فروش فاسق؟؟
۳ ماه پیشمصی
1جنایتهای رحمان در مقابل آزار و اذیتهای آریا بسیار دردناکتره
۳ ماه پیشمصی
0در سن سیزده سالگی قاتل شدن شوخی نیست احسنت بر شما که اینقدر دقیق و صحیح مشکلات و دردهای دختران رو به تصویر کشیدید
۳ ماه پیشمصی
0دلم می خواد بگم همه چیز تغییر می کنه اما در مورد لاوین نا مطمئنم
۳ ماه پیشمعصومه
0مرسی بخاطر رمان و قلم خوبتون خانم صبوری عزیز
۳ ماه پیشترانه
0و این بنظر من تازه شروع ماجراست و اتفاقات هیجان انگیز در راه
۳ ماه پیشتارا
1وایی رحمان اومد دنبالم یا خداا ترسیدم لاوین بیچاره
۳ ماه پیشزینب
1وای یعنی رحمان رو کشته 🤦 ♂️🤦 ♂️
۳ ماه پیشنازنین
2انگار رحمان دنبال من افتاده بود قلبم اومد تو دهنم
۳ ماه پیشزهرا
2چقدر عالی صحنه رو بیان کردید بسیار معرکه بود 🙏🙏
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
0پووف دیگه داشت نفسم بند میومد برا دختر ۱۳ساله اینا خیلیه قشنگ میفهممش ولی از یه جهت دیگه ای اینکه دست و بالش بسته بود و نمیتونست حرفشو بزنه یا اثباتش کنه و مجبور به دروغ میشد