پارت سی و پنجم :

جوابش را ندادم. ادامه داد
- یروز میخواستیم بریم بیرون مثلاً
- ع...عه کیوان بس کن دیگه... چته سر صبحی پاچه میگیری
به سمتم آمد و انگشت اشاره‌اش را به سمتم گرفت:
- مودب باش... اونی که پاچه میگیره سگ نه من
ترسیدم. واقعاً ترسیدم. آدم مهربان دیشب تا این حد میتوانست ترسناک باشد؟ مگر حرف بدی زده بودم؟ من صد بار به علی اینها را میگفتم و جوابی نمیداد پس چرا کیوان انقدر واکنش نشان داد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    فوق العاده و جذاب و دلبر مثل همیشه❤️

    ۲ روز پیش
  • فرشته

    0

    این هم مشکل زندگی دیگه سارا.. آدم هر جور زندگی هم داشته باشه، نمیشه زندگی بدون مشکل باشه. باید راه حل هر مشکل رو پیدا کرد، تغییر کرد تا با رشد کردن همه چیز بهتر بشه.

    ۲ روز پیش
کپی شد!