مسلک به قلم پریسا حصیری
پارت بیست و پنجم :
توماچ پوف کلافه ایی کشیده تماس را ریجکت می کند، مهوا زیر چشمی نگاهی به او می اندازد که تلفنش دوباره زنگ می خورد.
باز هم ریجکت می شود.
مهوا اینبار خجالت را کنار زده، کمی با پیتزایش بازی می کند:
_نمی خوای جوابش رو بدی؟ شاید واجب باشه.
توماج پوزخند زده گاز محکمی از پیتزایش میگیرد و با لذت می گوید:
_بنظرم نیاز بود پنیرش رو بیشتر کنیم.
مهوا متوجه می شو
لطفا صبر کنید...

هستی
0ای جان من ذوق برا این زوج💗💗💕😁 مهوا و توماج یجورایی مکمل همدیگه ان ولی فکر کنم مشکلای زیادی سر راهشون باشه و اولینش خانواده توماج🥺💜🐾