مسلک به قلم پریسا حصیری
پارت بیست و چهارم :
مهوا چشم غره ایی به او می رود:
_دیگه داری اغراق می کنی!
ار روی کاناپه بر می خیزد و دستانش را به کمر گرفته از توماج می پرسد:
_شام خوردی؟
توماج سر به منفای نفی تکون می دهد و مهوا به سمتش رفته دستش را با خود می کشد:
_بیا بریم دوتایی درستش کنیم، منم خیلی گشنمه!
توماج یکه می خورده و برای اولین بار قلبش آنقدر محکم می کوبد که انعکاس صدایش را در گلویش هم احس

لطفا صبر کنید...

هستی
1عالی مثل همه رمان ها و پارت هایی که از شما تابحال خوندم💕💕☺️