آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت هشتاد و هفتم :
من رو از توی تونلِ بلوکِ سلولهای زیرزمینی کشید؛ فکر میکردم دارم برمیگردم به سلول خودم، اما وقتی از جلوی اون دری که سباستین دمش ایستاده بود رد شدیم، اخم کردم. کجا داشتیم میرفتیم؟
با هدایتِ آلفا متیو به سمت یک سری پله که رو به بالا میرفتند، گیجیام بیشتر شد. هرچی پلههای بیشتری رو بالا میرفتیم، راهرو روشنتر میشد و برای یک لحظه از فکرِ دیدن دوبارهی نور خورشید حس خوش
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
