پارت سی و سوم :

.
دیگر واقعا داشتم دیوانه میشدم.
زندگی‌ام را ول کردم و وارد یک زندگی جدید شدم. دارم زیر یک سقف با مردی که غریبه است سر میکنم و به حساسیت‌هاش احترام میگذارم. شب را توی آغوشش صبح میکنم‌. اینها کم بود. مادرم زنده است و از پدرم جدا شده است. و منی که از همه اینها بی خبرم باید نقش بازی کنم.
از دلهره و اضطراب روبرو شدن با مادرم حالت تهوع بدی داشتم. برای بار سوم از صبح تا حالا هرچه توی معده

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!