خود دیگرم به قلم آرزو شریفی
پارت سی و سوم :
.
دیگر واقعا داشتم دیوانه میشدم.
زندگیام را ول کردم و وارد یک زندگی جدید شدم. دارم زیر یک سقف با مردی که غریبه است سر میکنم و به حساسیتهاش احترام میگذارم. شب را توی آغوشش صبح میکنم. اینها کم بود. مادرم زنده است و از پدرم جدا شده است. و منی که از همه اینها بی خبرم باید نقش بازی کنم.
از دلهره و اضطراب روبرو شدن با مادرم حالت تهوع بدی داشتم. برای بار سوم از صبح تا حالا هرچه توی معده
لطفا صبر کنید...
