پارت صد و سی و هشتم :

دیگر توان ایستادن نداشتم

وقتی پزشکی که خسرو خبر کرده بود دوباره وارد اتاق شد و در را آرام پشت سرشان بست، انگار آخرین رشته‌ی مقاومتم هم پاره شد.
بی‌هدف از راهرو دور شدم.
قدم‌هایم مرا به پذیرایی بزرگ عمارت رساند؛ همان سالنی که فقط چند ساعت قبل، پر از خنده، نور، موسیقی و لبخندهای تصنعی آدم‌هایی بود که حالا حتی اسم بیشترشان را هم به خاطر نمی‌آوردم.

همه‌چیز همان بود.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطی

    1

    توصیفات و تشبیهات زیادی بکار بردی مبیناجون.. لذت بردم💚

    ۴ هفته پیش
کپی شد!