پارت صد و سی و دوم :

سرش را به آرامی عقب کشید و با نفس عمیقی سرش را پایین‌تر برد. تیغۀ بینی‌اش را جایی روی نبض گردنم کشید و زمزمه کرد:
_ دوباره بوی منو میدی.
پاکم لرزید و آب دهانم را بلعیدم. ابلیسِ جهنمی لعنتی، داشت تمام روحم را برای خودش تسخیر می‌کرد و کاری از دستم بر نمی‌آمد.
دستم را روی شانه‌اش گذاشتم که عضلاتش برای لحظه‌ای زیر دستم پریدند، اما سرش بدون عجله بالا آمد و خیره‌ام شد. با مکث دستم Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aida

    0

    خب معلومه که تو رو یاد اون روزای نحس میندازه آتیش و سوختن تورو یاد اونا نندازه پس یاد چی بندازه

    ۱ ماه پیش
  • Aida

    0

    یه خط چشمه دیگه، این کارا چیه

    ۱ ماه پیش
  • Aida

    0

    این جوری صدات نزنه؟ به هر حال با این فامیلی سورنا رو پیدا کردی

    ۱ ماه پیش
  • حدیث

    0

    با من چه کرده بود که هر لمسش برایم مورفین بود

    ۱ ماه پیش
  • مرداب

    0

    دلیل اینکه تارا از یادگیری بدیهی ترین اخلاق های انسانی عقب مونده غمگینم میکنه💔

    ۱ ماه پیش
  • Why

    1

    «من همیشه از آتش می ترسیدم. از منقل، از ذغال، از هر چیزی که داغ بود و می توانست تنم را بسوزاند. » .. :))

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    «من همیشه از *** تاریک بیزار بودم. شب شاهد ویرانی های عظیمی از من بود. »

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    خداا آرامه نار نازی، اونجا که تارا رو بوسید😂😭💘

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    «نگاهش همانند بغض پرنده ای بی بال و پر، در قفسی با قفل شکسته بود. » وای چه قشنگ بود:))

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    «قبلا از لمس های بیهوده بیزار بودم. با من چه کرده بود که هر لمسی از سویش همانند مورفین در خونم می نشست؟ »

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    «چطور می توانست از آن سخنان سپید و انسان دوستانه به چنین نتیجه تاریک و شومی برسد؟» کیوان عالیه😂❤️ 🔥

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    «تو می خوای بزنی شون.. من برات محو شون می کنم. »حرفو پس می گیرم🤣کیوان تارا رو بدتر میکنه😂💔

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    «اگه می خواستم عین فرخ تلافی کارش رو سر تو در بیارم دقیقا عین همون آشغال بودم. » خدا:))کیوان واقعا می تونه تارا رو به آدم بهتری تبدیل کنه

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    «اون موقع من به جات اذیتش می کنم. » :))

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    «با دیدن خوشبختی آدم ها نفرت در سرش نعره نمی کشید؟ » تارای بیچاره:) واقعا زندگی خیلی باهات بد بود که تبدیل به همچین آدمی شدی. ولی خوشحالم که حالا کیوان و داری و می تونه تورو به نسخه بهتری تبدیل کنه.

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️