پارت صد و سی و یک :

* * * * *
سقف طرح‌های عجیبی داشت که زیر سایه سنگینی که تمام اتاق را در برگرفته بود به خوبی نمی‌توانستم ببینم. در طول شب چند باری نگاهم را به خود خیره کرده بود، اما نتوانسته بودم به طور واضح تشخیص دهم. گیج و بی‌حال دست از فکر کردن کشیدم و چشمانم را از سقف گرفتم. به پهلو چرخیدم که بازوهای کیوان محکم‌تر دور تنم پیچیدند و مرا به خودش فشرد. سرش را در گردنم فرو برد و نفس عمیقی کشید که شانه‌هایم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پریسا

    0

    و منی که از ذوق زیاد میخوام جیغ بکشم ولی با دستم محکم جلو دهنمو گرفتم.. آوا دختر تو فوق العاده ای

    ۵ روز پیش
  • زن کیوان

    0

    وای وای وای گیللیلیلیلیلی ساعت 12:15من در حال ذوق کردن به رمان و گاز گرفتن پتو که جیغ نزنم🌚😂😂 آوا این سومین کتابی هست دارم دارم از قلم شما میخونم و این فوق العاده هستت دوست دارم آوا جونمم😚❤️

    ۱ هفته پیش
  • هانا

    0

    خیلیی رمانتیک بود این پارت دیگه واقعا مارو راضی کرد زن دم شما گرم تشکر بابت این پارت حال خوب کن

    ۲ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    قربون شما😔🫶🏻

    ۲ هفته پیش
  • هانا

    1

    گااد کیوان خجالتی روو خیلی بامزه بود

    ۲ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    خیلی خیلی😭😭کیوووت

    ۲ هفته پیش
  • هانا

    1

    بقران از اول پارت تا الان نیشم بااز بوده و نفسم حبس از ذوق این دوتا خداا چقدر بهم میاان

    ۲ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    جمله‌ای که از فصل دو همیشه میگفتم و تازه بقیه ایمان اوردند🤌🏻

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    0

    اینا چقد نازنن ای خداا😭✨️

    ۴ هفته پیش
  • Aida

    1

    نگاه کن چقدر حواسش بهتهه بعد میپرسه اینا عشقن؟ نه قربونت برم عشق، عمه صغری که شب میاد تو خوابت

    ۱ ماه پیش
  • Aida

    2

    تو لاس مشایخ❌️کام فر❌️نیک نژاد✅️

    ۱ ماه پیش
  • Aida

    0

    واای تو چقد نازیی بچهه تاییدشم میکنهه

    ۱ ماه پیش
  • Aida

    0

    همیشه مردا تملکشونو به رخ میکشیدن حالا یکمم تارا اتیش بسوزونه🔥

    ۱ ماه پیش
  • Aida

    0

    عهه حرف دلمو تارا زدد. میگه برو تئو رو بززن

    ۱ ماه پیش
  • Aida

    1

    میگه به جاش بقیه رو بززن. ولی نه ار کسی، برو مثلا فرخ و کوروشو بزن. حالا جسمی هم نشد یجور دیگه میشه زد دیگه

    ۱ ماه پیش
  • مرداب

    3

    به جاش بقیه رو اذیت کن! مثلا تئو 😂😂 قیافه تئو درحالی که تا صبح استرس کشیده دیدن داره..

    ۱ ماه پیش
  • مرداب

    5

    بامزه ترین قسمت رمان؟ خجالت کیوان🥺 کیووت

    ۱ ماه پیش
  • Why

    2

    «این تپش های وحشیانه ، این گرمای سوزاننده، این نفس های تکه تکه.. این ها عشق بودند؟ » :))

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️