آلوده به ابلیس به قلم آوا موسوی
پارت صد و سی :
* * * * *
آرام به اندازهای زیاد اما قابل پیشبینی ترسیده بود. برای همین هم بود که کیوان تصمیم گرفت امشب را بیشتر به آرام اختصاص دهد. این مدت حتی فرصت نکرده بود آنطور که باید برای آرام وقت بگذارد، برای همین بعد از پیست با هم در سطح شهر چرخیدیم، کیوان محلههای سنتی «شهر قدیم» را نشان آرام داد و بعد هم در یکی از رستورانهای کوچک و محلی یکی از غذاهای بومی سوئد را خورده بودیم. من قبلاً هم خ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
هانا
0شاهکار واقعا :)) جزء پارت های مورد علاقه م شدد
۲ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
عزیزممم
۲ هفته پیشهانا
1دیگه نمیخوام بمیرم واسه دردتون.. میخوام با جون و دل ببینم که واسه قشنگ کردن جای زخماتون چیکار میکنین بچه های من :)
۲ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
😭🥹
۲ هفته پیشهانا
1چشام اشکی شد لعنتیی ..آواا آواا من الان چطور بخوابم و خواب این دوتا رو نبینم؟
۲ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
اگه خوابشونو دیدی برام تعریف کن😔✨
۲ هفته پیشهانا
1جمله جمله این پارت رو من چطور دوباره بیام اینجا کامنت کنم؟ چطور کیوان و تارا رو تو کامنتا جا بدم؟ چطور حس نصف شبی الانم رو با جمله نشون بدم ؟ واقعا دلم تنگ این دوتا تو یه ساید بود :)
۲ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
منم منم😭
۲ هفته پیشNina
0وای قلبمم✨️✨️
۴ هفته پیشAida
0دوست داشتن، عشق، تا حد مرگ.. یعنی این؟ که حتی اگه تو رو تسلیم مرگ هم بکنه، بازهم دوستش داری؟
۱ ماه پیشAida
0درد رو ازت میپذیره، توام ازش میپذیری! چون خودت گفتی ما از درد دادن به هم دیگه سرمست و شادمانیم:)
۱ ماه پیشAida
2بالاخره گفت و بارشو زمین گذاشت، ولی واقعا داشت فکر میکرد که اون سیاهچاله ها نمیتونن حرفشو باور کنن؟ مگه تو، ستاره ی اون سیاهچاله ها نبودی؟
۱ ماه پیشمرداب
6بیشتر از همه چیز واسه تولد دوباره ی ستاره ها تو چشمان کیوان خوشحال شدم.. دلم برای برق چشماش تنگ شده بود✨
۱ ماه پیشWhy
2«اگر شیطان باشم، تو لیلیث منی. »😭😭
۲ ماه پیشWhy
1«این نابودی، این زوال، این تباهی را می خواستم. تا آخرین قطره این زهر را می خواستم، حتی اگر فرجامش مرگ بود، من این مرگ را هم می خواستم. »
۲ ماه پیشWhy
2«حتی درد را از من می پذیرفت؟ بله، هر دردی را از سوی من می پذیرفت.»
۲ ماه پیشWhy
1«اگر قرار بود جهنمی باشیم، اگر قرار بود آلوده باشیم، به هم آلوده می شدیم و برای هم جهنمی می ماندیم. »
۲ ماه پیشWhy
1«چشمانش انعکاس آتش بودند و من امشب می خواستم در این چشم ها بسوزم. »
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مرداب
3دیالوگ برتر این رمان: ما الان چی همدیگه ایم؟😂❤️