شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و بیست و یک :
فصل هجدهم: یه دیوونه رو فقط یک روانی میتونه شکست بده.
آخرین نیرویم را گذاشتم و خودم را با سر از مرز درختها داخل دایره ی بین پانزده درخت انداختم. روی زمین غلت خوردم و دامن لباسم به میان پاهایم پیچید. به صفحه نمایش دستبند نگاه کردم. درست روی یک ثانیه مانده به انفجار متوقف شده بود. مثل این بود که گیوتین را از بالا رها کردهاند و تیغهاش درست بیخ شاهرگم متوقف شده و با موهای نرم پشت گردن
لطفا صبر کنید...
