کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و پنجاه :
سوال دومش را جوری مردد پرسید که انگار معنایی پشتش بود اما من آنقدر به هم ریخته بودم که بدون آنکه توجهی به آن کنم، با سردرگمی لب زدم:
-باید برگردیم، همین امشب، دیگه نمیتونم اینجا بمونم!
اخمهایش گرهی کور خورد.
-رها درست بگو چی شده، داری نگرانم میکنی! ببین اگه زنِ خان حرفی زده اصلا نمیخواد بهش فکر کنی، من به خان هم گفتم، بازم خودم باهاش حرف میزنم...
گیج شده نگاهش کردم. ان
لطفا صبر کنید...
