پارت صد و پنجاه :

سوال دومش را جوری مردد پرسید که انگار معنایی پشتش بود اما من آنقدر به هم ریخته بودم که بدون آنکه توجهی به آن کنم، با سردرگمی لب زدم:
-باید برگردیم، همین امشب، دیگه نمی‌تونم اینجا بمونم!
اخم‌هایش گره‌ی کور خورد.
-رها درست بگو چی شده، داری نگرانم می‌کنی! ببین اگه زنِ خان حرفی زده اصلا نمی‌خواد بهش فکر کنی، من به خان هم گفتم، بازم خودم باهاش حرف می‌زنم...
گیج شده نگاهش کردم. ان

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!