کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و چهل و هفتم :
حین نشستن نگاهم به سمت صحرا رفت. از گوشهی چشم حرکات پسردایی درشتقامتش را میپایید. نگاه دزدکیاش به قدری پر حس و عیان بود که نتوانستم دیدن آن صحنه را از دست دهم. لبخند ناخودآگاهی هم از آن دخترانگی روی لبهایم آمد.
ذهنم ناخواسته به هفده هجده سالگی خودم رفت. آن زمان یک بحران را همراه با یک عشق نوجوانی پشت سر گذاشته بودم و بدون آنکه بخواهم پر از استرس بودم. تنها کاری که ازم برمیآمد
لطفا صبر کنید...
