پارت صد و چهل و هفتم :

حین نشستن نگاهم به سمت صحرا رفت. از گوشه‌ی چشم حرکات پسردایی درشت‌قامتش را می‌پایید. نگاه دزدکی‌اش به قدری پر حس و عیان بود که نتوانستم دیدن آن صحنه را از دست دهم. لبخند ناخودآگاهی هم از آن دخترانگی روی لب‌هایم آمد.
ذهنم ناخواسته به هفده هجده سالگی خودم رفت. آن زمان یک بحران را همراه با یک عشق نوجوانی پشت سر گذاشته بودم و بدون آنکه بخواهم پر از استرس بودم. تنها کاری که ازم برمی‌آمد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!