مسلک به قلم پریسا حصیری
پارت بیست و سوم :
مهتا با شنیدن صدایش جیغ دلخراشی می کشد و دستانش را ضربدری روی بالا تنه اش میگیرد و به لکنت می افتد:
_تو...تو اینجا چیکار می کنی؟ مگه قرار نبود نیای؟
از آن سمت چهره و صدای نگران سهیل در قاب گوشی نقش می بندد:
_مهوا...مهوا خانم اتفاقی افتاده؟
مهوا مانده بود که چه کند، لباس درست و حسابی در تنش نداشت و هول شده بود که در حرکتی غیر منتظره توماج او را به پشت سرش می کشاند و
لطفا صبر کنید...
