پارت بیست و هفتم :

هاتف که حرفش را با تلفنش تمام کرده بود، قوسی به لب‌هایش داد:
-اگه قول بدی منو سرش آرزو کنی، بریم!
باران خنده‌اش گرفت و بند کیفش را که اریب روی سینه انداخته بود، جابه‌جا کرد:
-شما رو بعضیا آرزو کردن، متوجه شدی؟
-واسه خاطر همون داری میری سمت حوضچه‌اش!
چشم‌های باران گرد شد. کامل سمت او چرخید و دید که هاتف دست دور دهانش می‌کشید تا خنده‌اش جمع شود. عمق چین کنار پلک‌هایش، از ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!