خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت بیست و پنجم :
-ابریشم رو که دم دست نمیذاره! کسی هم بخواد، براش نمونه کار میبره! از چندسال پیش که دزد به حجره زد، دیگه موجود نکرد! به حرف منم گوش نمیده که بیار و بیمه کن! چشمش ترسیده!
بعد هم لیوان چایی را سمت بهزاد گرفت و گفت:
-حالا نظرت چیه؟
بهزاد، لیوان چای کمرنگ را از او گرفت و نقلی را هم نزدیک دهانش برد:
-چقدر میتونه در ماه وسال کار تحویل بده که روش سرمایه بذاریم هاتف؟ برمیگرده؟
لطفا صبر کنید...
