کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و چهل و پنجم :
کوهیار مکثی از سر فکر کردن کرد و بعد در تایید حرفش گفت:
-باشه حرفی نیست، پس ممنون میشم لطف کنید با ما تا اون دفتر بیاید، جواب سوالمون رو که بگیریم رفع زحمت میکنیم.
سهراب رو به کوهیار سر موافقی تکان داد.
-به روی چشم... فقط باس با موتور بریم، مسیرش تا یه جایی باریک و خاکیه به درد ماشین شما نمخوره!
دیگر بدتر از آن امکان نداشت! کوهیار مردد به من نگاه کرد، از ظواهر امر پیدا بود که حر
لطفا صبر کنید...
