پارت صد و چهل و دوم :

مکثش، نگاهم را بالا آورد. باورم نمیشد آنجا، جایی کیلومترها دورتر از خانه، میان خانه‌ی آدم‌هایی که زیادی غریب بودند، به آن نقطه رسیده بودیم. به شنیدن چیزی که ماه‌ها از شنیدنش گریخته بودم و عجیب اینکه برخلاف هربار دلم فرار را نخواسته بود.
لبخند پرمهری به رویم زد. انگار توقع جواب نداشت که آنطور با آرامش دستش را سمت جیبش برد و اینبار با لحنی که سعی داشت شوخ باشد، گفت:
-به نظرت این حا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!