کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و چهل و دوم :
مکثش، نگاهم را بالا آورد. باورم نمیشد آنجا، جایی کیلومترها دورتر از خانه، میان خانهی آدمهایی که زیادی غریب بودند، به آن نقطه رسیده بودیم. به شنیدن چیزی که ماهها از شنیدنش گریخته بودم و عجیب اینکه برخلاف هربار دلم فرار را نخواسته بود.
لبخند پرمهری به رویم زد. انگار توقع جواب نداشت که آنطور با آرامش دستش را سمت جیبش برد و اینبار با لحنی که سعی داشت شوخ باشد، گفت:
-به نظرت این حا
لطفا صبر کنید...
