مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت صد و بیست و هشتم :
دوش گرفتم و لباس مناسبی تنم کردم. کلید خونه رو برداشتم و از خونه بیرون زدم. در واحد حامد رو زدم و چند دقیقه بعد در باز شد. حامد درحالی که پیشبند بسته بود و قاشق دستش بود در رو باز کرد و گفت:
-خوش اومدی.
خندیدم و گفتم:
-ممنون. حالا چرا با قاشق اومدی دم در؟
نگاهی به قاشق توی دستش کرد و گفت:
-تمیزه. داشتم میز رو میچیدم.
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-دارم میبینم تمیزه، میگم
لطفا صبر کنید...
