مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت صد و بیست و هفتم :
و من تنها یک جمله توی سرم تکرار شد:
-چقدر شبیه بابا شدی لیام!
اما جرات به زبون آوردن نداشتم! شب نسبتاً خوبی رو سپری میکنیم. سعی میکنم رفتار لیام رو نادیده بگیرم و روی بیبی و مادرجون تمرکز کنم. با اینکه فقط چند روز از آخرین دیدارمون گذشته ولی به شدت دلتنگشون شده بودم. بیبی به سمتم خم شد و گفت:
-کی میای پیشمون؟
تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم:
-چطور مگه؟
مادرجون هس
لطفا صبر کنید...
