پارت صد و بیست و هفتم :

و من تنها یک جمله توی سرم تکرار شد:
-چقدر شبیه بابا شدی لیام!
اما جرات به زبون آوردن نداشتم! شب نسبتاً خوبی رو سپری می‌کنیم. سعی می‌کنم رفتار لیام رو نادیده بگیرم و روی بی‌بی و مادرجون تمرکز کنم. با اینکه فقط چند روز از آخرین دیدارمون گذشته ولی به شدت دلتنگشون شده بودم. بی‌بی به سمتم خم شد و گفت:
-کی میای پیشمون؟
تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم:
-چطور مگه؟
مادرجون هس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!