مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت صد و بیست و نهم :
اخم کرد و گفت:
-نه بابا اتاق تاریک بود اینم سرمهایه هیچ ندیدم.
مادرجون اخم تصنعی کرد و گفت:
-بسه دیگه انقدر به شلوار من تو هین نکنین.
حامد با چشمهای گرد شده گفت:
-جان؟ یعنی الآن شلوارتون از من حساستره؟
و دوباره خندههای ما اوج گرفت. دلم رو گرفتم و روی زمین ولو شدم:
-وای! تو رو خدا بسه. دیگه نمیتونم بخندم.
مادرجون از جاش بلند شد و به سمت تلویزیون رفت و گفت:
لطفا صبر کنید...
