پارت صد و بیست و نهم :

اخم کرد و گفت:
-نه بابا اتاق تاریک بود اینم سرمه‌ایه هیچ ندیدم.
مادرجون اخم تصنعی کرد و گفت:
-بسه دیگه انقدر به شلوار من تو هین نکنین.
حامد با چشم‌های گرد شده گفت:
-جان؟ یعنی الآن شلوارتون از من حساس‌تره؟
و دوباره خنده‌های ما اوج گرفت. دلم رو گرفتم و روی زمین ولو شدم:
-وای! تو رو خدا بسه. دیگه نمی‌تونم بخندم.
مادرجون از جاش بلند شد و به سمت تلویزیون رفت و گفت:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!