مسلک به قلم پریسا حصیری
پارت بیست و دوم :
سونا! پلک هایش را محکم روی هم می فشارد تا خشمش فوران نکند و اینجا را به آتش نکشد!
به سمت پدرش می رود و در آغوشش کشیده به سمت سونا گردن می چرخاند و تنها لب می زند:
_سلام!
سونا هزاران بزک و دوزک کرده بود و آنقدر در آرایش خودش را خفه کرده بود که توماج به جای او احساس سنگینی در صورتش می کرد!
یک لحظه او را با مهوا مقایسه می کند، مهوایی که آنقدر بدون آرایش زیبا بود که هر و
لطفا صبر کنید...
