پارت چهل و هشتم :
مهیاس با دستپاچگی، انگار که بخواهد از یک گناهِ بزرگ فرار کند، نگاهش را از من دزدید و چندقدم عقب رفت. «سلام» بیجانی با صدای لرزان به مامان گفت و وقتی سکوتش را با آن نگاه سرد و خشک دید با قدمهایی نامتعادل، از کنارش گذشت و به سمتِ سالن قدم تند کرد.
برای یک لحظه، گویی زمان متوقف شد. چهرهی مامان که همیشه پوششی از وقار و آرامش داشت، از شدتِ تعجب، به هم ریخته بود.
- چه خبره اینجا دیار
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
میم
2مه یاس طفلک بازم کارشو از دست داد،اونم تو این وضعیت که حال باباعطا هم اصلا خوب نیست و خودشم دلشکسته شد باز 😔
۱ ماه پیشمیم
1بیچاره دیار،یعنی هرکی یبار اشتباه کرد دیگه تا آخر عمرش حق انتخاب نداره،باید همه براش تصمیم بگیرن 🥺🙏🏻
۱ ماه پیشمیم
3چرا این خانواده اینجورین،بدبخت قابل ترحم،یعنی هرکی پولدار نباشه برای پول شما دندون تیز کرده،قابل ترحم شمایین که نگاهتون به آدما ابنقدر سطحیه 😠😮
۱ ماه پیشمیم
2وای این دختر چه رویی داره،عموجون نمی خواستیم دوباره احساسی عمل کنی،آخه تو کی هستی بهش درس بدی،برو بفکر بدبختی و خامی خودت باش 😠
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ریحانه
2مه یاسم و رنجوند مامان دیار آخه چرا بعضی آدم ها فکر می کنن آدمی که پول نداره ارزش نداره مگه ارزش آدما به پوله آخه کاش این طرز فکر ریش کن میشد،خوشم اومد دیار خوب جواب بهار و داد حرفش کاملا حق بود