پارت صد و بیست و هشتم :

بحث را با یک "باشه بابا. این ماه تموم شه میرم آموزشگاه ثبت نام." به پایان می‌رسانم. ماشین را جلوی در خانه، طوری که مزاحم ورودی پارکینگ نباشد پارک می‌کند. پیاده می‌شوم و منتظر می‌مانم تا او کفش‌‍هایش را بپوشد، پیاده شود و درهای ماشین را قفل کند. زنگ در را می‌فشارم. مامان با یک بفرمایید گرم در را به رویمان باز می‌کند. همدم با قدم‌هایی سریع وارد پارکینگ می‌شود. سرعت عملش با آن کفش‌های پا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zahra

    2

    توروخدا یکم بیشترپارت بذار:))انقد این رمان خوبه که دوست دارم تندتند تا تهشو بخونم سریعتر

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زهرا جان خیلی تلاش می‌کنم. خودمم دوست دارم تعداد پارتا دوبرابر بشه. ولی امان از وقت.

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️