اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و هفتاد و سوم :
سامان نفس راحتی کشید:
- دمتم گرم
صحبتشان کوتاه شد و با یک خداحافظی ساده تماس قطع شد. پارسا با دو فنجان قهوه از آشپزخانه بیرون امد و وقتی کنار باران مینشست با خنده ی تخس و شیطنت آمیزی که گوشه ی لبش میرقصید نق زد:
- بهت گفتم برو تو اتاق خواب بخواب بذار منم عین آدم روی این کاناپه بکپم گوش نکردی. حالا هردومون عین مجسمه خشک شدیم. کمرم صاف نمیشه...
فنجان قهوه را گرفت و در حالیکه گردنش ر
لطفا صبر کنید...

شادان
0چقد این پارسا خوبه ..کاش ما رو هم عروسی دعوت کنه 🥰🥰