پارت صد و هفتاد و سوم :

سامان نفس راحتی کشید:
- دمتم گرم
صحبتشان کوتاه شد و با یک خداحافظی ساده تماس قطع شد. پارسا با دو فنجان قهوه از آشپزخانه بیرون امد و وقتی کنار باران مینشست با خنده ی تخس و شیطنت آمیزی که گوشه ی لبش میرقصید نق زد:
- بهت گفتم برو تو اتاق خواب بخواب بذار منم عین آدم روی این کاناپه بکپم گوش نکردی. حالا هردومون عین مجسمه خشک شدیم. کمرم صاف نمیشه...
فنجان قهوه را گرفت و در حالیکه گردنش ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    چقد این پارسا خوبه ..کاش ما رو هم عروسی دعوت کنه 🥰🥰

    ۱ هفته پیش
  • شادان

    0

    خداای باران خیلی احمق بودی این پسر به این خوبی رو ول کردی اونمبه خاطر کی ایرج ..

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️