پارت صد و هفتاد و دوم :

بی هوا کنج لبش تیک خفیفی خورد و لبهایش از لبهای باران جدا شد. آسمان آن شب با همیشه فرق داشت. نگاه باران در نور کمرنگ مهتاب به برق چشمان او دلگیر و حیرت زده بود:
- چیزی شده؟
دست باران را در دستش گرفت و بوسید:
- منو آوردی اینجا که هر بلایی سرم آوردی صدام به گوش کسی نرسه؟
باران خندید. آرام و کوتاه. اما به کسری از ثانیه اشک کاسه ی چشمانش را پر کرد. بعد از گوشه ی چشمش آرام و خرامان تا روÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    کاش ولی همشون از اون خونه دل میکندن..

    ۱ هفته پیش
  • شادان

    0

    واقعا خیلی تصمیم سختی رو سامان گرفته..

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️