اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و هفتاد و دوم :
بی هوا کنج لبش تیک خفیفی خورد و لبهایش از لبهای باران جدا شد. آسمان آن شب با همیشه فرق داشت. نگاه باران در نور کمرنگ مهتاب به برق چشمان او دلگیر و حیرت زده بود:
- چیزی شده؟
دست باران را در دستش گرفت و بوسید:
- منو آوردی اینجا که هر بلایی سرم آوردی صدام به گوش کسی نرسه؟
باران خندید. آرام و کوتاه. اما به کسری از ثانیه اشک کاسه ی چشمانش را پر کرد. بعد از گوشه ی چشمش آرام و خرامان تا روÛ
لطفا صبر کنید...

شادان
0کاش ولی همشون از اون خونه دل میکندن..