کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و سی و هشتم :
اخمهایش را در آنی در هم کشید.
-چقذه تعارف داری دخترجان، چایت هم سرد شد، با این آبنباتا بخور که سوغات همی اینجایه.
لبخند دیگری زدم و این بار دستم به سمت فنجان چای رفت. اما ناخواسته نگاهم به سمت آن دو دختر کشیده شد. نگاهشان به ظاهر غریبِ من هیجانزده بود و کنجکاو، جوریکه حس کردم با هر بار رفتن به، به قول خودشان مطبخ، دوتایی یک دور سراتاپایم را تجزیه و تحلیل کرده بودند. از این فکر ل
لطفا صبر کنید...
