پارت صد و سی و نهم :

مردد سری به نشانه‌ی فهمیدن تکان دادم و او محتاط نگاه دیگری به اطراف انداخت و دوباره با صدایی خفه لب زد:
- نمی‌خوام اونی که این پسره می‌گفت احتمالا با شهاب آشناست، بهمون مشکوک شه... به اندازه‌ی کافی تا الان با اون نقشه‌ی بچه‌گانه برای خودمون دردسر درست کردیم!
-منکه دیگه با اونا کاری ندارم، ویلا هم که نمی‌رم... دردسر تموم شد!
حتی خودم هم به این جمله اعتقاد نداشتم. مخصوصا که هنوز Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    حالا رها چه اصراری داره زندگیشو اینجا به اینا بگه .. خب حالا بذار فکر کنه شما زن و شوهرین چی میشه مگه

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️