پارت صد و یازده :

حتی ته دل خودش هم یکباره خالی شد از تصور واقعیت داشتن چنین حدس وحشتناکی. مغزش مثل اینکه کسی ترمز قطار کشیده باشد، سوت‌کشان روی ریل افکار متوقف شد و دیگر پیش نرفت؛ مثل اینکه رسیدن به چنین حدسی آنقدر سنگین بود که دیگر نمی‌توانست ادامه دهد. مردمک‌هایش رقصیده بین چشمان مات و لرزان مستوره، نگاهش آنقدر عمیق بود که او محض لو نرفتن رازی که بر نگاهش موج می‌زد، مردمک ربود. سپس بی‌حواس فنجان قهÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سارام

    0

    سلام مهدیه جون، شرمنده چندوقت نتونستم رمان بخونم الان میخوام ادامه بدم، فکرنکنی خوندم و کامنت ندادم نه نخوندم بودم😅💛

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    سلام قشنگم، خوش برگشتی^^

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    من ترسیدم وفتی نازنین گفت اگه کیسان چیزی ر مورد مرگ پدرم میدونست حتما بهم میگفت

    ۲ ماه پیش
  • maca..

    0

    هعی چه بد🥺

    ۲ ماه پیش
  • امیرعلی

    0

    بازم چه پارت بلند بالایی دم مهدیه جون گرم. ای داد از فرانک با ازدواجش. و ای وای از تصادف کیساان😭😱😭

    ۳ ماه پیش
  • Mobina

    1

    همیشه حسم بهم میگه که اگه دو نفر درست و درمونی با هم خداحافظی نکردن و از هم دلگیرت یه اتفاقی براشون میوفته💔🤦 ♀️واسه همینه من حتی از یه کسی دلخورم باشم حتما باهاش قبل رفتن حداحافظی میکنم🫠الانم تو رمان دو بار این اتفاق رخ داده💔

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا خیلی حس بدی داره این اتفاق..

    ۳ ماه پیش
  • آرزو

    0

    یعنی بی لیاقتی فقط خانواده آهنگراون ازننشون که کلافولادزره شده اون ازپسرشون که پرنده اسکول ازون خاصیتش بیشتره اینم ازدخترشون که گاوه روبه این گل پسرم نوشادترجیح دادواقعادیگه من نظری نسبت ب ایناندارم

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    این خیلی خوب بود😂

    ۳ ماه پیش
  • آرزو

    0

    وای بازمستوره رفت دردسراشروع شدنه چراکیسان چراالان خداامهدیه جون بازچه خوابی برامون دیدی من طاقت واکنش جدیدندارم بذاریه کم ریلکس شیم نه که هی هیجان بدی باومن قلبم ضعیفهه

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    نگا کنا اینهمه آرامش قبل از طوفان بهتون دادم

    ۳ ماه پیش
  • معصومه

    1

    ولی من هنوز دارم سعی میکنم دلتو به رحم بیاری و سریع تر خوشحالممون کنی مهدیه با یه پارت دیگه🙄😂🥺👈👉

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    عجبا🫣😂

    ۳ ماه پیش
  • معصومه

    1

    چی میشه که یه رمان و قبل از اینکه بخونی زندگیش میکنی؟ اینکه میبینم نویسنده خانم فیروزیه💅✨❤

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قلبم😭

    ۳ ماه پیش
  • معصومه

    1

    ولی مهدیه بیا دم گوشم بگو چی میشه که انقدر قشنگ هر پارت و مینویسی و اینطوریه که هر پارتتم از قبلی قشنگتره؟ رازت چیه خانمِ نویسنده؟ هر پارت گلگونه قشنگ قابلیت ده بار از اول خوندن و داره، خود من که گاهی برمیگردم اصلا یه سری جمله ها رو از اول میخونم، از تصویرسازیتم که نگم؛ یه پا سینماست گلگونه🥺😭✨

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    بقول پسرم مزدک این چیزا جزو اسرار کاریمه🫣😂 ولی واقعا ممنونم ازت، وجودم پر انرژی مثبت شد✨

    ۳ ماه پیش
  • معصومه

    0

    و اون اولش.. واای اون اولش واقعا منو ترسوندد😐💔 اصلا همین اعتماد نازنین که گفت اگه چیزی درمورد مرگ باباش بود کیسان بهش میگفتا، همین یعنی وقتی واقعیت و بفهمه کلکمون کنده ست😐💔 از اونجا که مستوره ام کلا مسیر بحث و عوض کرد، وضعیت خیلی خطری میشه وقتی نازنین بفهمه دقیقا اون راز اصلش خود مرگ باباشه

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    تا ببینیم چیه و چطور میگذره، این اعتماد ولی واقعا حیفه برای شکسته شدن؛ امیدوار بمونیم نشکنه

    ۳ ماه پیش
  • معصومه

    0

    چقدر مادر پسریای مستوره و نوشاد تو قلبه🥺✨یعنی ارتباط بند نافی نداشتن ولی خیلی قشنگ جور مادر پسری دراومدن🥺✨او بغلشون،یا نگاه آخر مستوره به نوشاد و حتی نوشاد که در لحظه دلش براش تنگ شد🥺✨ از قشنگیای گلگونه میشه به همین روابط خانوادگی اشاره کرد که چقدر خوندنشون به آدم حس خوبی میده انگار همه واقعین🥺✨

    ۳ ماه پیش
  • معصومه

    0

    البته یه شکاف بزنم-به جز خونواده ی شاهکار فرخ-😂😂🍃

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اونم قشنگیای خودش رو داره‌ها😂

    ۳ ماه پیش
  • معصومه

    0

    چقدر اونجایی دلم سوخت که نوشاد حرفای آخرش با کتایون و مرور میکرد و اونجور وجدان درد داشت💔 اونجا که چمدونشو باز کرد و حس خفگی که بهش دست داد سریع بستش، یا اونجا که عکسشو دید💔 وای حسرت اون آخرین نگاه و بغلی که از کتایون دریغ کرد تا آخر عمر باهاشه این بچه💔 باز خوبه یه مامان مستوره پیدا کرده✨

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا اون آخرین‌هایی که از دست داد داعش همیشه به دلشه..

    ۳ ماه پیش
  • معصومه

    0

    واقعا بچم کیسان هنوز که هنوزه داره چوب غلطای فرخو میخوره،همین نوشادم هی دلش باهاش صاف نمیشه،این وسط نازنینم تا میاد شل کنه و کوتاه بیاد نوشاد باز اسم یاسمینو میاره که حالا درسته دل خوشی از کیسان نداره بخاطرش ولی تقصیر اون بچه نبود که💔بگردمت کیسان سهم شانستو حین آفرینش مشت مشت ریختن تو حلق صامت😒😂

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    نوشاد سر کینه و کدورت خیلی بدقلقه

    ۳ ماه پیش
  • معصومه

    0

    اینجوری نمیشه مهدیه؛ نوشاد و بفرست اینور، فرانکِ بی لیاقت که قدرِ شاه پسرِ دست سازِ مستوره رو ندونست، بچه حیفه رو زمین بمونه من خودم شخصا رو هوا میزنمش (البته به شرطی که چیزکنش واسه کیسان و از برق بکشه🙄😂🎀) واقعا حیف این بچه نیست؟ فرانک من اون عقلتوو..

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    شرط سختی گذاشتی😂

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️