دست سوم به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت بیست و پنجم :
پاهایم دیگر فرمانم را نمیبردند، اما تمام نیرویی که در وجودم باقی مانده بود، مرا به سمت اتاق خواب میکشاند. انگار اگر یک لحظه دیگر کنار آن میز میماندم، چیزی درونم برای همیشه میشکست. صندلی با صدای بلندی روی سرامیک کشیده شد و تعادلم را به زحمت حفظ کردم. نفسم به شماره افتاده بود و صدای تپش قلبم آنقدر بلند در گوشم میپیچید که صدای محیط را کاملا محو کرده بود.
از چارچوب اتاق خواب، نگ
لطفا صبر کنید...
